در سیاهی های بد سگال
در خزان خشمگین زندمانی
بی هیچ استشاره ای
سکوت را روزه می گیرم
و واژگان معاصر را
شکسته تر از شیشه های تلافی
با ادبار زندگی پیوند می زنم ...
دریغ از لختی لابه
افکار دست و پا بسته ام ،
ارتجالا روی کاغذهای باکره چمپاته می زنند
طومار معاصی ام ، پر شده از مایحتوی
و فرشته های دادخواهی ،
بی صدا به من می نگرند ...
بی هیچ واهمه
میوه ی ممنوعه را
به حوای آرزوهایم تعارف می زنم
از مجهولات ذهن آشفته ام ،
تصنیف غم انگیز زندگی جاری می شود
و دستی رد ،
به روی سینه ام سنگینی می کند ،
هجران ،
جزمیت عشق را ربوده است ،
و من مذموم وار در مذلتی شوم فرو رفته ام ،
راه برگشتی به رویم نیست
غزلهایم ته کشیده اند
برهمن خیالاتم کفر را فریاد می زند
و از شاخه های پر صلابت خستگی
زرد و نارنجی و سرخ ،
بر زمین می بارد
و من ،
با خش خش برگها
ایمان می آورم به آغاز فصل سرد
ایمان می آورم به سر آغاز نیستی
زیرا که دیده ام از سالهای پیش
جلاد سبزی و سلطان فصلهاست ،
پاییز رنگی چون ارغوان من ...
رند تبریزی