تا كي دل ديوانه ، غم گشته تو را خانه
برخيز كه دنيا ني ، جاي گله و بانه
اين جام مكرر را ، لبريز چرا كردي ؟
ديوانه مگر گشتي ؟ كم خور تو ز پيمانه
"دلگیر" چرا گشتي زين دير خراباتي ؟
با روي تو مي گردد ، اين دير چو كاشانه
كز روي چه بنشستي ، مغموم و دل افسرده ؟
بيداد كن و بشكن ، جام مي ميخانه
برخيز و شر و شوري ، در عالم فاني كن
كز شور تو آباد است ، اين خانه ي ويرانه
بر منزل جانان رو ، تا عشق خدا بيني
كز رحمت بي حدش ، خانه شده شاهانه
در محفل آن جانان ، بزمي تو به راه انداز
تا از تو برقص آيند ، هم عاقل و ديوانه
سرمست و غزلخوان باش ، اندر طلب الَه
كين عشق تو مي گردد ، يك روز چو افسانه
از عشق الهي تو ، گردي چو پر مرغان
آزاد و رها گردي ، از پیله چو پروانه
10/ تير / 1387
دلگیر