فریاد شعر و غزل ...
تا بودم ای عزیز ، نوشتم برای تو
اما نبود شعر و غزل ، آشنای تو
بانوی هفت شهر غزلها تویی و من
دیوانه ای حزین که شدم مبتلای تو
از بس میان خاطره هایم قدم زدی
دم می زنند ثانیه ها از وفای تو
چون واژه خدا که برایم مقدس است
نه ابتدای تو دیدم ، نه انتهای تو
من شاه عشق بودم و سلطان گلرخان
دیدی چه پیر گشتم از آن کودتای تو؟
رمز کدام زمزمه هستی که این چنین
کل می کشند دخترکان پیش پای تو
شاعر نمی شوی که بدانی چه می کشم
احساس سوختن چه کنم ، در بلای تو
تا جلوه می کنی به غزل ای غزال من
صف می کشند قافیه ها بر ثنای تو
فریاد شعر و غزلها شدن ، مرا بس است
حالا که نیست قافیه دیگر به جای تو
رند تبریزی
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 21:15  توسط رند تبریزی
|
