رز بود و لاله نیز به گلشن رسیده بود
آری دوباره مرد به یک زن رسیده بود
آنی که عشق را به دو عالم نمی فروخت
اینک بهانه بود ، که رفتن رسیده بود
با خود نبود شاعر و زن عشوه می پراند
بانوی بیوه ای که جدیداً رسیده بود !!!
شعری سرود شاعر و سویش حواله کرد
گویی ز شوق زن به سرودن رسیده بود
زن خسته بود و کسی هم به دل نداشت
از هیچ و پوچ پیله به روزن رسیده بود
یک لحظه ایستاد و به دستش نگاه کرد
انگشتری طلا که به دشمن رسیده بود
آنجا ترانه بود و همه شور زندگی
اینجا فرشته ای ، که تماماً رسیده بود
بانوی هفت شهر غزل را فروخت مرد
وقتی که قلب او به تپیدن رسیده بود
شاعر فریب خورد و به ابلیس سجده کرد
روزی که جای عشق به ایضاً رسیده بود...
رند تبريزی