به سان باغ بهاری همه دل انگيزی
کوير تشنه ی غم را چو آب کاريزی
نشسته ای به سکوت و دگر نمی خوانی
رديف قافيه هايی اگر که بر خيزی
دريده ای دل من را ولی نمی دانی
که مثل لشکر چنگيز چقدر خونريزی
اگرچه قاب نگاهت گرفته ای از من
به ميخ سينه ام ای زن هميشه آويزی
غزل به نيمه رسيد و نيامدی ای ماه
بيا که با شب شعر و غزل بياميزی
تو هم شبيه من آری دو بال میخواهی
که از فسانه ی افسون عشق بگريزی
هنوز عطر تو را دارم ای گل زيبا
تويی که از هوس من هميشه لبريزی
سکوت خسته من را عجيب بود اين شعر
تویی که در دل شاعر ترانه می ریزی ...
رند تبریزی