تبليغاتX
 

 

همه رفتند و یکی بازنگشت

همه مردند و یکی یاد نکرد

پشت این پنجره ی پر ز غبار

همه پیمان تسلسل بستند

زهر شد کام من زار و نزار

یک نفر نیز در این کوچه ی غم

یادی از این دل دیوانه نکرد

میفشارم به دلم خون جگر

که چرا عشق مرا یاد نکرد

لیک حالا چو قلم گریانم

نه بر این برگ سفید از پی احساس بلند

بلکه از بخت سیاهم پی اوهام درون

شب و من لب بسته

روز و شب سر بسته

و تنم چون مرده

در حصاری مستور

راه برگشتنیم نیست دگر

در شکاف غم و اندوه زمان

در دل گورم من

از جهان کورم من

این منم چون مرده ؟!!!

این منم چون مرده ؟!!!

رشته ی سست خیالم همه یغما رفته !!!

از بد حادثه ها

از تب واسطه ها

غم هجران به دل من رفته

سنگ لعنت سر من بشکسته

و هم اکنون تنها

در رگ ساغر جوشان زمان

مرده ای بی جانم

نقطه ی پایانم ...

رند تبریزی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 16:4  توسط رند تبریزی  |