دمی که نقش خیالت به دل کشیدم من
چـو اشک روی گـونه ی ماتم سریدم من
چـگونـه رنـگ وفـــا را ز روی دل شـستی
کـه جـز سیـاهی و عصیان ز تو ندیدم من
مـرا هـوای وصل تـو در گلشن تو می آورد
ولی ز خـوشه ی زلـفت ، گلی نچیدم من
به نور چشم زلیخایی ات قسم نمی دانم
چـگونه گـوشـه ی زنــدان غـم خـزیدم من
مـرا ز مـانــدگــاری دشـمن نـبود رنـجیـدن
ز بـی وفــایی یـاران ، بـه خـود خمیدم من
چو سنگ بشکن لیلی به جام من برخورد
عـذاب سنگ صـبوری بـه جـان خـریدم من
چو پیله های جدایی به شوق او هر شب
به روی ساقه ی نسرین ، غـزل تنیدم من
نـخوان حـکایـت غـمگین ز ارغــوان کــولی
کــه بـر بـلندی کـیوان ، از آن رسـیدم مـن
ر.ت.ارغـوان