سکوت را به نام تو شکستم
جام ارغوان را سر کشیدم و دراز افتادم
از سبزی سپیداری بلند به آبی آسمانی استوار
هجرت از این آسان تر نباید بودن
با شدت زمان ،
شاخه خشک نفرت را ریشه کن کردم
و در تنهایی کویر گون ، با فلک در آمیختم
کران تا کران نشانت پوییدم
و به دنبالت ،
خرد را پشت خر بستم
در میان اوهام ،
ابدیت را به عشق تو کاویدم
و به سنگی سیاه رسیدم که می خندید
سراپای وجودم را شرم فرا گرفت
و در حصار تنهایی
بودن و نبودن را زمزمه کردم
چشمهایم را شستم و در روشنایی آفتاب تراویدم
سرشار از نگاه تو،
شهوت را وضو گرفتم
و با هوسبازی تو ، به نماز ایستادم ...
رند تبریزی
خار اگر باشم چه غم گل هم ز خار است ای پری
درد و درمانم یکی ، دردم ز یار است ای پری
بلبل طبع حزین را ، طرد و هر جایی مکن
کاین دل شیدای من ، زار و نزار است ای پری
من نگویم عهد را بشکستی و تنها شدم
این ره و رسم خطا ، از روزگار است ای پری
ارغوانی بود و رنگین لوح جان اما کنون
طالع آشفته ام تاریک و تار است ای پری
با همه رنج و مشقت ، غم کجا آید به چشم
دیدن چشم سیاهت غمگسار است ای پری
بس که داغ هجر تو در جان و دل روییده است
پیکر فرسوده ام چون لاله زار است ای پری
تیغ مژگان را مکن با زهـر هجرانت خراب
روزگار عاشقان خود زهر مار است ای پری
درد عاشق کُش بیا تبریز و از رندی بپرس
کاین دل بی تاب ما هم شهریار است ای پری
رند تبریزی
شور فرهاد سر تیشه گران خواهد شد
یار شیرین سخنم خسرو جان خواهد شد
آن چه در عمق دلم هست کنون می گویم
که پس پرده ی دلدار عیان خواهد شد
کوزه گر گر همه را کوزه کند بفروشد
آخر الامر گل کوزه گران خواهد شد
اینهمه جور که از عشوه ی او می بینم
عاقبت قامت ما همچو کمان خواهد شد
حافظ از عشق درون دل من می گوید
که غم و سوز دلم ورد زبان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
مهرت آغاز شد و در دل دیوانه چه شد
هرکه در فصل تو افتاد خزان خواهد شد
زاهد ار یک نفسی جلوه ی رویت بیند
خرقه ی زهد به تن جامه دران خواهد شد
عشقت اکسیر جوانی است و گل در طلبت
آن که پژمرد ز عشق تو جوان خواهد شد
تا زمانی که نیفتد به قدح عکس رخت
جام رندان جهان درد کشان خواهد شد
رند تبریزی
رویای خیس ، شعر و غزل ، خط چشم تو
با یک نگاه مبهم و با ربط چشم تو
دارم به یاد عشق تو سر ریز می شوم
تنها ترین مردم تبریز می شوم
در کوچه های بی کسی ام می روم به پیش
گم می شوم به یاد تو در خاطرات خویش
شاعر نمی شوی که بدانی چه می کشم
یک دم ندیده ای که نهانی چه می کشم
عمری میان خاطره هایم قدم زدی
وزن و ردیف قافیه ها را به هم زدی
بانوی شعر و غزل های ارغوانی ام
هرگز نشد که بخندی به شادمانی ام
با من هزار و یک غم با تو نگفته ماند
با من هزار قصه ی در دل نهفته ماند
رند تبریزی