تبليغاتX
 

 

دل فدا کردیم و بی دل سوی هامون تاختیم
در پی لیلی رخان با عشق مجنون تاختیم
گه به وصل زلف مشکین دین و ایمان هم زدیم
گه به اذن چشم جانان سوی افیون تاختیم
چون فتاد آوازه اش ، بر قلبهای عاشقان
تا لب دریای خون چون رود جیحون تاختیم
بس که با چین دو ابرو عاشقان را عشوه داد
چین و ماچین را گشادیم و به گردون تاختیم
تا اشارت های چشمش پرده های ما درید
یوسفی گشتیم و عریان سوی بیرون تاختیم
با شراب ارغوانی ، کو دوای درد ماست
در صف مستان او از عرش افزون تاختیم
گلشن عقل و خرد را یکسره بر هم زدیم
هم به گلبانگ جنون مبهوت و مفتون تاختیم
سوی مهرویان چو رندی ، بی قبا و بی نشان
تا ابد چون بندگان ، تسلیم و بی چون تاختیم

رند تبریزی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:0  توسط رند تبریزی  | 

 

 

در گذرگاهی تنگ
چون گلوگاه حیات
می درد خلوت شب نور چراغ ،
می خزد ماه به سوی رگ باغ
سردی شب ،
همه ی زنجره ها کرده خموش
و سپیدار سیاه
در سکوتی سنگین
صبح را منتظر است
دیر وقتیست که در کوچه ی ما
دست تقدیر زمان
همه ی پنجره ها را بسته است
و در این شهر خموش
بوسه از دورترین نزدیکی ،
نغض پبوند حقوق بشر است
لاله ها داغ به دل
سر به گریبان بردند
و علفهای هرز ،
راه صد ساله به شب پیمودند
لیک در باور دلهای گرم
صبح از پشت حصاری تیره
مردی از جنس زمان
عزم این بادیه را خواهد کرد
قصه ی عشق به هم خواهد ریخت
لاله زاران بیدار ،
داغ بر دل همه خواهند سرود
نغمه ی سرخ صبوران صبوح
صبح خواهد شد
و در این وادی نمناکتر از مطلق صفر
روح عصیان زده از آتش آزادی و عشق
حوض نقاشی ها را
پر احساس شعف خواهد کرد
پر احساس هوایی تازه
باز پروار کبوترها
تیرگی های پر زاغان را
شستشو خواهد داد
و زمستان ز پی آمدن نام بهار
در سیه چال زمان خواهد مرد
مرد و زن
پیر و جوان
همه خواهند سرود
نغمه ی دلکش آزادی را
رو سیاهی زغال است که در خانه غم خواهد ماند ...

رند تبریزی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:57  توسط رند تبریزی  | 

 

 

ای عشق مرا لنگ و علیلم کردی
در بازی بی ثمر دخیلم کردی
چاقو کش شهر سنگ دلها بودم
عاشق شدم و تو زن ذلیلم کردی


رند تبریزی

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 10:24  توسط رند تبریزی  | 

 

 

در شبی آرام بر بالای بام
پر ز می کردم من پيمانه  را
کام شیرینم به می  شد تلخ کام
خود شروع كردم من اين افسانه را
در میان بازوان باز یار ،
ریختم پیمانه را با یاد یار
جام را چون سر کشیدم گشت رام
این تن و جان از شراب لعل فام
سوختم من همچو آن شمع چگل
بام شد بر زیر گام من خجل
مست گشتیم هر دو چون از سوز  می
دین و ایمان را خدا از ما گرفت
چونکه شیطان هر دومان تنها بدید
تلگرافی از هوس بر ما دمید
یار در آغوش بازم جا گرفت
بادی آمد روشنی از ما گرفت
در میان بازوان رقصید جام
بوی می  پیچانده شد در پشت بام
روی او بوسیدمش ، چون همدمی
لب به گوش او فرو بردم دمی
تا بگویم درد دل از زندگی
راز این  می  خواری و شرمندگی
دست را چون گردنش انداختم
سینه ام چسبید بر آن سینه اش
خیره در چشمان همدیگر شدیم
لرزش آمد از دل بی کینه اش
داد و فریاد و تپش شد کار ما
در ورای مستی و انکار ما
مستی ما هر دو تن آلوده کرد
هر دو را در هم یکی ،  پالوده کرد
اولش دینم برفت از مستی ام
پس ز آن ، ایمان فدای هستی ام
دین و ایمان را همی دیدم بر آب
چونکه یاری را خریدم با شراب
در فراق سوزش هجران یار
بس که نیکو بود آن شرب حرام
تا که می باقی  و میخانه پر است
باز خواهم رفت بر بالای بام ...

رند تبریزی

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 2:52  توسط رند تبریزی  | 

 

 

آنجا که چشم های تو رنجیده می شوند
ارکیده های باکره خشکیده می شوند
در ضرب های شهوت منهای عاشقی
صبر و توان من همه نادیده می شوند
آری «حدیث سر و گل و لاله می رود»
تا نرگسان چشم تو روییده می شوند
وقتی کنار قافیه ها پرسه می زنی
آرایه های غم زده پوشیده می شوند
طرح کدام خاطره هستی که مهر و ماه
هر روز و شب برای تو زاییده می شوند
بـانـو بیـا شـبی غـزلی زنـدگـی کنیم
در بیت های بسته که نشنیده می شوند
آخر می آیی ای گل خندان به باغ من
روزی که یاس ها همه برچیده می شوند

رند تبریزی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 14:23  توسط رند تبریزی  | 

 

احساس رستن در دلم سوخت
بر خاك ذلت اينچنين چشم مرا دوخت
در گورها ، با كورها
در انزواي گور كن ها ،
در عمق تونلهاي وحشت
در ريشه بد بوي سوسن هاي خوشبو
در باور سيلاب اشك ماهرانه
در آتش هجران ياران فسانه
شن هاي عالم روي من ماوا گرفتند ...

رند تبریزی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:29  توسط رند تبریزی  |