در انتظار غروبی تنگ
دامنه های هجران را نظاره می کردم
وحشت اندیشه هایم ،
خورشید را در می نوردید
و حصار تنهایی ام را فرو می ریخت
با آهنگ ارغنون
آزادی قافیه در سکوتم ردیف بست
شک ظلمت ،
کهربای مرا چید
و سیال تیره نازل شد
شامگاه بود
باران روشنی از ابر تیره می بارید
تهی تر از آینه بودم
میان رویاها
و سینه بند دختر همسایه با باد می رقصید
من با اضلاع گمشده نور
طلوع را نفس کشیدم
و تو بی احساس تر از عدم
به دنبال رنگ ها رفتی ...
رند تبریزی
به کریشنا سوگند
و به برگشتن طاووس به هند
فیل ما را نفس باد صبا می آید
و در این شومی احساس زغال
دود بی پرده ی عشق
از سر و کله ی من می خیزد
و دروغی رنگین ؛
"شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند"...
رند تبریزی
دوباره سرخوش و شادی ، خمار آمیز می رقصی
شبیه شمس و مولانا ، چه شور انگیز می رقصی
انالحق گفته را مانی ، که ما را بر نمی تابی
مگر منصور حلاجی ، که حلق آویز می رقصی
من آن ققنوس بی بالم ، که در دام تو افتادم
و تو آن آتش قهری که بی پرهیز می رقصی
بهاری هستی و اما ، نمی بینی چه می ریزم
شبیه باد گلریزان ، که در پاییز می رقصی
نه تنها روز ای بانو ، که تا من زنده ام هر شب
تو در اندیشه های من به شب ها نیز می رقصی
گه از اینجا گه از آنجا ، برایت شعر می گویم
عقاب ذهن من هستی که تند و تیز می رقصی
میان این همه ماتم ، ملال انگیز شد شعرم
که من غرق تمنایم و تو یکریز می رقصی
تمام عمر سرگردان به دنبال تو می گشتم
ولی تو ای غزال من در این تبریز می رقصی
رند تبریزی
مي نوش كه از زمانه ول خواهي شد
درياب كه از باده خجل خواهي شد
امروز اگر هم نخوري ، خواهي خورد
آن روز كه چون كوزه ز گل خواهي شد
كوزه چون مي شكند ، كوزه گري خندان است
آنكه از ترس خدا مي نخورد نادان است
گر خدا كوزه گر است و من و تو چون كوزه
مي نوش و شكن كه كوزه گر شادان است
احوال جهان كه اينچنين شد بلوا
از دوزخ زشت دل ندارد پروا
با جام شراب از آن گرفتم ماوا
كاين باده ي تلخ به ز شيرين حلوا
ای عشق به جز تو همدمی دارم نه
با ساز و نوای تو غمی دارم نه
زخم دل من اگرچه بی درمان است
جز مهر رخ تو مرهمی دارم نه
رند تبریزی
پرواز
را
می خواهی
چکار؟
مرا به خاطر بسپار...!
مادرم
دیریست ؛
در منجلاب بی کسی
دیوارهای خستگی ام را شمرده ام
و به یاد آخرین بوسه
و آخرین گناه
چشمهایم را بسته ام
هر صبح ،
از پیچک نیلوفران بالا رفته ام
و هر پائیز
زیباترین ثانیه ها را سروده ام
و سالها در جستجویت
نرگس های دشت را
به عطر ملموس نفسهایت ،
بوییده ام ؛
با بود و نبودت زاویه ساخته ام
و به انتظار آمدنت ،
در امتداد کویر گون با فلک در آمیخته ام
و اینک تنها در این سکوت
به یمن ظهور تو
خورشید را به استعاره ی فانوسی
شورانده ام ...
رند تبریزی