تمام ...
سودش اين بس كه به هيچش بفروشندچو من
هــر كــه بــا قيمت جـــان بــود خــريــدار كسي
سودش اين بس كه به هيچش بفروشندچو من
هــر كــه بــا قيمت جـــان بــود خــريــدار كسي
چون آمد و دید سختی کارم را
آسوده نمود خاطر زارم را
تا تشنگی مرا فرو بنشاند
در سفره گذاشت دوستت دارم را
آغاز نمود با دلم لالایی
یک شعر سرود از غم تنهایی
تا چشم مرا به خواب خوش آمیزد
یک بوسه گذاشت بر لبم رویایی
عاشق شدم و دل ای دل ای می خوانم
در عشق تو چون کبوتران می مانم
از باده ی ارغوان تو مستم کردی
بانو به خدا قدر تو را می دانم
یک شب تو مرا در تب و سوزم کردی
در قافیه ی شعر عجوزم کردی
تا آمدم از عشق تو بگریزم من
با یک غزل تازه به روزم کردی
عشق آمد و باز بر دل من در زد
دیوانگی ام دوباره از من سر زد
بیچاره دلم که مثل گنجشکی بود
رنگش زدم و جای قناری پر زد
رند تبریزی
تا كي دل ديوانه ، غم گشته تو را خانه
برخيز كه دنيا ني ، جاي گله و بانه
اين جام مكرر را ، لبريز چرا كردي ؟
ديوانه مگر گشتي ؟ كم خور تو ز پيمانه
"دلگیر" چرا گشتي زين دير خراباتي ؟
با روي تو مي گردد ، اين دير چو كاشانه
كز روي چه بنشستي ، مغموم و دل افسرده ؟
بيداد كن و بشكن ، جام مي ميخانه
برخيز و شر و شوري ، در عالم فاني كن
كز شور تو آباد است ، اين خانه ي ويرانه
بر منزل جانان رو ، تا عشق خدا بيني
كز رحمت بي حدش ، خانه شده شاهانه
در محفل آن جانان ، بزمي تو به راه انداز
تا از تو برقص آيند ، هم عاقل و ديوانه
سرمست و غزلخوان باش ، اندر طلب الَه
كين عشق تو مي گردد ، يك روز چو افسانه
از عشق الهي تو ، گردي چو پر مرغان
آزاد و رها گردي ، از پیله چو پروانه
10/ تير / 1387
دلگیر
ای بهترین ترانه ی من تو چه محشری
دست مرا گرفته و با خویش می بری
هفت آسمان شعر تو را گشته ام ولی
شرقی ترین عروس غزلها تویی پری
بانوی هفت شهر غزل های آتشین
تو از همه ی شعر های من غزلتری
حالا که عشق در دل من ذوب می شود
دیوانه می شوم ... که تو ایمان بیاوری
ایمان بیاوری به سر آغاز فصل من
با های و هوی شادی و با رقص بندری
هر روز عشق تو در من شدید می شود
می بارد از زمین و زمان بر تو مشتری
این چندمین بهانه من از تو گفتن است
باور نمی کنی که شدم چون کبوتری
که در سکوت بی کسی و بغض های خود
تنها به جرم عشق تو خوردست توسری
پیش دلم بیا و بگو ای نوای عشق
شیوا ترین سکوت مرا باز می خری؟
رند تبریزی
فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست
رند پر از سفسطه ، آنکه بدیدم هموست
شعر و غزلهای او بوی بدی میدهند
مولوی و شهریار ، در غزلش روبه روست!
حافظ و خیام را ریخته در شعر خود
حق والانصاف که شعر عزیزان نکوست!
رند امیدت بگفت : از خود و عشقت بگو
گوش نکردی چرا؟ ای که زبانت بگوست!!
تا نکنم هجو تو شعر تو مانُد چنین!
خربزه تا کی خوری دوست خوبم به پوست
الغرض این شعر را گفته ام آدم شوی
یک غزل ناب گو ، مسئله ی آبروست ...
کاپلان کبیر
سعدی از اخلاق دوست هرچه بر آید نکوست .... گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
در خم ابروی دوست ، گم شده آیین ما
جز غم دلگیر نیست ، بر سر مسکین ما
از پی آن دلربا ، فصل خزان شد به پا
رفته به تاراج عشق ، لاله و نسرین ما
زاهد دل خسته ایم ، از دل و جان رسته ایم
قلب بتان دارد آن ، دلبر بی دین ما
از همه دل کنده ایم ، در غمش آکنده ایم
با همه بیگانه است ، دلبر سیمین ما
سرمه چشمان او ، زهر هلاهل شدست
کرده مرا جان به لب ، زخمه دیرین ما
آب حیات است او ، یا که نبات است او
کز شکر روی او ، می شده شیرین ما
ذکر فلک چون همه ، آیت تسبیح اوست
رفته به هفت آسمان ، نغمه ی آمین ما
گفتم از آن حسن تو دل شدم محزون تو
نیست به جز عشق تو در دل خونین ما
گفت مرا رندی و در غم جان مانده ای
عرصه تبریز نیست ، در خور کابین ما
رند تبریزی
ای شاهد جان بازا ، در غیب جهان تا کی؟
وین سینه ی زخمی را این رنج نهان تا کی؟
در زلف تو پیچیده ، چشمان سیه بختان
این چشمه خشکیده ، ای موی میان تا کی؟
در وصل بهارانت ، دل پاره شد از هجرت
ای مژده ی فروردین این فصل خزان تا کی؟
نالیدم و خون خوردم از زخمه ی ابرویت
با آن خم خونخواره ، بی نام و نشان تا کی؟
ای خسرو جاویدان ، وی آتش افروزان
در آتش این هجران ، فریاد و فغان تا کی؟
می خوردم و هشیارم ، بی عکس رخت ساقی
چون مست نمی گردم ، این رطل گران تا کی؟
ای عالم اسرارم ، وی سرور و سالارم
بی رونق دینارت ، این سوز و زیان تا کی؟
رندی چو نمی رقصند ، با شعر تو طنازان
شادی کن و ساغر زن ، این شعر روان تا کی؟
رند تبریزی
هنوز سینه اش از یاد کوچه غم دار است
هنوز دیده اش از یاد کوفه نم دار است
هنوز می شود از سینه آه سرد بکشد
هنوز غربت از آن چهره اش پدیدار است
هنو فاصله ها بین فرش تا فلک است
هنوز چشم سیاهش، زغم گُهر بار است
هنوز غصه ی زهرا تمام نا شدنیست
هنوز قصه ی درب و حدیث دیوار است
هنوز خاطره ها در رگ علی جوشد
هنوز دردِعلی، سینه است و مسمار است
هنوز اشک یتیمی، علی کند بی تاب
هنوز شامِ علی زاه بیکسان تار است
هنوزهرچه صبوراو،دَراست وآتش و بند
هنوزگرچه گذشته، زغصه تب دار است
هنوز می گذرد سال و ماه و عمری چند
هنوز خانه نشین و به چشم او خار است
هنوز دیدن زهرا تمام حسرت اوست
هنوز فاطمه، چشمش به راه دیدار است
هنوز دست خدا را غریب می بندند
سر خدای عدالت هنوز بر دار است
صدای گریه ی طفلی هنوز می آید
و حیدرازهمه ی شهرکوفه بیزار است
هنوز قصه ی طفلِ یتیمِ شهرِ جفا
حدیث کاسه ی شیراست وزخم بیمار است
هنوز دردِ علی را کسی نمی فهمد
"هنوزهرچه بگوید علی گنه کار است"
صدای فزتُ وَرَبی "صبا" می شنوی؟
هنوز عدل خدا را علی خریدار است ...