تبليغاتX
تذکـرﺓ الرنـدان

آزادی ...

 

 

در گذرگاهی تنگ

چون گلوگاه حیات

می درد خلوت شب نور چراغ ،

می خزد ماه به سوی رگ باغ

سردی شب ،

همه ی زنجره ها کرده خموش

و سپیدار سیاه

در سکوتی سنگین

صبح را منتظر است

دیر وقتیست که در کوچه ی ما

دست تقدیر زمان

همه ی پنجره ها را بسته است

و در این شهر خموش

بوسه از دورترین نزدیکی ،

نغض پبوند حقوق بشر است

لاله ها داغ به دل

سر به گریبان بردند

و علفهای هرز ،

راه صد ساله به شب پیمودند

لیک در باور دلهای گرم

صبح از پشت حصاری تیره

مردی از جنس زمان

عزم این بادیه را خواهد کرد

قصه ی عشق به هم خواهد ریخت

لاله زاران بیدار ،

داغ بر دل همه خواهند سرود

نغمه ی سرخ صبوران صبوح

صبح خواهد شد

و در این وادی نمناکتر از مطلق صفر

روح عصیان زده از آتش آزادی و عشق

حوض نقاشی ها را

پر احساس شعف خواهد کرد

پر احساس هوایی تازه

باز پروار کبوترها

تیرگی های پر زاغان را

شستشو خواهد داد

و زمستان ز پی آمدن نام بهار

در سیه چال زمان خواهد مرد

مرد و زن

پیر و جوان

همه خواهند سرود

نغمه ی دلکش آزادی را

رو سیاهی زغال است که در خانه غم خواهد ماند ...

رند تبریزی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

تقدیم به منتظر عزیزم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 15:12  توسط رند تبریزی  | 
___________________________________________________________________________

آبی ترین ترانه ...

 

 

با شوخی شراب

لرزید شوکران

بر تار و پود غربت زده ی شام آخرش

آبی ترین ترانه

بر روی ماه هاله بست

و نقاش چیره دست

تاریک تر ز شب

اندوه پر فسانه ی فانوس مرده را

چون سرسرای شب

تیره گون نمود

آویز قاف عشق بود

داس سپهر صبح

آن دم که من

بی هیچ منطقی

بر بوم زندگی

تنها فسانه ی دل را

گردن زدم

تا مسیر بادهای پیوسته

غریو خاموشی را فریاد کنند

در انحنای شب

سازی شکسته بود

شاعر به زال غزل حمله برده بود

وز لابلای یاس پیر

بادی به صورت شبنم وزیده بود

و ارغوان

نقش دامن پر چین عشق را

بی رنگ تر ز عدم

بر روی ساقه ی خورشید زخمه کرده بود

طرحی کشیده بود

پنجره لبخند می نمود ...

رند تبریزی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تقدیم به ارغوان نقاش به پاس شعرهای زیبایش...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 15:17  توسط رند تبریزی  | 
___________________________________________________________________________

مرثیه های انزجار ...

 

 

در پستوی ذهن آشفته

و در انجماد هیجان

گذشته های نه چندان دور را

با پرگار خاطرات دوره می کنم

خیال شیشه ی مینا

معجزه ای است در دل زنگار بسته ام

و مردی تا به دندان مصلوب

که اندوه ژرفناکش

قصیده ی صبح است و دریده ی میخ

چیست این سکوت زهرگین؟

چیست این صلای دروغین شاعرکان شرمگین؟

که تا چشم باز کرده ام

افریطه های بی بند و بار قافیه ها

تار و پود ثانیه ها را گسسته اند

و مرثیه های انزجار

افسون زندگانی را نشانه رفته اند

ای بیکرانه ی عشق

گریز خواب از چشمهای بسته ام

روشنایی مهتاب را بهانه کرده است

و تو بی هیچ فسانه ای

هزار افسانه را مانی

که در تغزل های گنگ من

هزار و یک شب جلوتر از منی

و من مغتنم ترینم به سکوت

زیرا که در ترانه ی بودن

جز در وصال یار هیچ نسروده ام

و اینک ای ارغوان شوخ

بنگر که عاشقت

جز در وفای عهد ساغر نمی زند ...

رند تبریزی

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:6  توسط رند تبریزی  | 
___________________________________________________________________________

تنها برای او ...

 

 

هر چند عاشقم و گنگ ای عزیز

این را نسروده ام به پاس عاشقی

این را نخوانده ام به یاد ارغوان

نه برای یک گل

نه برای یک نفر

نه برای عشق ،

که بس از او شکایت است

نه برای یار ،

که هجرش جنایت است

نه برای آنکه بی دل است

نه برای آنکه در اغفال عالم است

لیکن ،

ترانه ی اینبار من تغزلی است

کز اندرون دلم پا  گرفته است

تا نغمه خوان محبت کند مرا

تا شوکران قناعت دهد مرا

نه برای مینا

نه برای شبنم

نه برای ارغوان

نه برای آنکه نامش سعادت است

بلکه برای

            " او "

کاندر وجود خاکی ام

بیش از هزار بار شکفته است

پس ؛

من می سرایمش به عشق

نه برای عاشقی

نه برای اینکه می ستایمش

این را سروده ام ،

تنها برای دوست داشتنش

تنها برای عاطفه و قلب روشنش

                                          تنها برای او ...

رند تبریزی

 

 

تقدیم به عاطفه بخاطر تمام شعرهای زیبایی که از ایشان خوانده ام...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:22  توسط رند تبریزی  | 
___________________________________________________________________________

زندگی رسم خوشایندی نیست ...

 

 

در سکوتی دلتنگ

در حصاری مستور

عطر تنهایی من در همه جا پیچیدست

و هوس هوش مرا آکنده

با تمنای گناهی مبهم

مادر آگاه ز تنهایی من می پرسد :

تو چرا مثل عدم تنهایی؟

تو چرا کنج قفس هیچ نمی خوانی باز

تا به آهنگ تو یکدم نفسی تازه کنم

شهر ما قبلگه عشق و وفا و غزل است

تو چرا تنهایی؟

واژه ها در به درند

ناتوانند به ادرک جنون

هیچ کس در این شهر

حس بی تاب مرا خوب نخواهد فهمید

که چرا اینگونه

داغ تنهایی یک آلاله

چشم پر عشوه گر یک نرگس

و غم شرق به غرب سوسن

بر دل گلشن من روییدست

دوست دارم که بگویم سهراب ،

زندگی رسم خوشایندی نیست

زندگی بالش یک خواب بلند ابدی است

زندگی چیدن یک سیب هوس آلود است

زندگی لذت یک فاحشه از ثانیه است

زندگی طیف سفیدی است که آن سوی نهایت پیداست

زندگی  تلخترین لحظه ی یک مردودی است

آری آری سهراب ،

زندگی هر چه که هست

زندگی رسم خوشایندی نیست ...

رند تبریزی

 

 

تقدیم به افیون که نمی شناسمش

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:10  توسط رند تبریزی  | 
___________________________________________________________________________

لاله زار

 

 

خار اگر باشم چه غم گل هم ز خار است ای پری

درد و درمانم یکی ، دردم ز یار است ای پری

بلبل طبع حزین را ، طرد و هر جایی مکن

کاین دل شیدای من ، زار و نزار است ای پری

من نگویم عهد را بشکستی و تنها شدم

این ره و رسم خطا ، از روزگار است ای پری

ارغوانی بود و رنگین لوح جان اما کنون

طالع آشفته ام تاریک و تار است ای پری

با همه رنج و مشقت ، غم کجا آید به چشم

دیدن چشم سیاهت غمگسار است ای پری

بس که داغ هجر تو در جان و دل روییده است

پیکر فرسوده ام چون لاله زار است ای پری

تیغ مژگان را مکن با زهـر هجرانت خراب

روزگار عاشقان خود زهر مار است ای پری

درد عاشق کُش بیا تبریز و از رندی بپرس

کاین دل بی تاب ما هم شهریار است ای پری

 

رند تبریزی

    ۸۷/۲/۱۰

 

تقدیم به دوست عزیزم طوفان ساکت 

پ.ن » سهم من عزیز می توانی گزیده ای از موزون نگاریهای مرا از اینجا برداری ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 15:6  توسط رند تبریزی  | 
___________________________________________________________________________

میوه ی ممنوعه ...

 

 

در سیاهی های بد سگال

در خزان خشمگین زندمانی

بی هیچ استشاره ای

سکوت را روزه می گیرم

و واژگان معاصر را

شکسته تر از شیشه های تلافی

با ادبار زندگی پیوند می زنم ...

دریغ از لختی لابه

افکار دست و پا بسته ام ،

ارتجالا روی کاغذهای باکره چمپاته می زنند

طومار معاصی ام ، پر شده از مایحتوی

و فرشته های دادخواهی ،

بی صدا به من می نگرند ...

بی هیچ واهمه

میوه ی ممنوعه را

به حوای آرزوهایم تعارف می زنم

از مجهولات ذهن آشفته ام ،

تصنیف غم انگیز زندگی  جاری می شود

و دستی رد ،

به روی سینه ام سنگینی می کند ،

هجران ،

جزمیت عشق را ربوده است ،

و من مذموم وار در مذلتی شوم فرو رفته ام ،

راه برگشتی به رویم نیست

غزلهایم ته کشیده اند

برهمن خیالاتم کفر را فریاد می زند

و از شاخه های پر صلابت خستگی

زرد و نارنجی و سرخ ،

بر زمین می بارد

من ،

با خش خش برگها

ایمان می آورم به آغاز فصل سرد

ایمان می آورم به سر آغاز نیستی

زیرا که دیده ام از سالهای پیش

جلاد سبزی و سلطان فصلهاست ،

پاییز رنگی چون ارغوان من ...

 

رند تبریزی

 

 

پ.ن » تقدیم به قدم نو رسیده ی حنانه و خاله اش زهرای شیرینکده 

پ.ن » ترجمه همین شعر از دوست عزیزم طوفان ساکت ...

 

The forbidden fruit

 

Through malicious darkness

In the angry fall of life

Without any consultation

I fast the silence

And I join the contemporary words

To the adversity of life

More broken than the reprisal glass

Alas! For a little moaning

My limited thoughts

Squat on the virginal papers

My guilt scroll has been filled

And petition angels

Look at me in silence…

Without any fear

I offer the forbidden fruit

To my longing Eve

The mind unknowns have distressed me

The sad life lyric is sang

A rejected request

Press down my heart

Separation

Has stolen the definitive love

And I am drowning disagreeably

In the fateful humility

There is no way for me to return

My odes have drawn to an end

The Brahman of my thoughts

Shouts his blasphemy

And from the harsh branches of tiredness,

Yellow, orange and red

Fall on the earth

With the leaves rustling

I believe in the beginning of the cold season

I believe in the beginning of decease

Since I have seen in the past years

Autumn with its purple color is

The greenness executioner and the king of all seasons...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 14:13  توسط رند تبریزی  | 
___________________________________________________________________________

تقدیم به سعیده دختر حوا

 

 

اگرچه مرهم دردم به زخم جان ای دوست

بیا که دل ببریدم از این جهان ای دوست

دمی که مهر و وفا را ز روی دل شستی

فتاد آتش هجرت به ناگهان ای دوست

چنین که خاطره داری میان شعر من

بیا که بی تو تغزل نمی توان ای دوست

تمـام قـافیـه هـا را کشیده ام در بنـد

فقط به خاطر یادی ز ارغوان ای دوست

مـرا بـه گلشن یـاران نسیم تـو آورد

بیار عطر وفا را به ارمغان ای دوست

اگرچه بی سر و پایم در این غریبستان

رسیده ام به در تو کشان کشان ای دوست

مـرا کـه درد دلـم را فقط تـو می دانی

چگونه شکوه نمایم به دیگران ای دوست

چو جانفشانی رندان ندیده ای در عشق

بپرس حال غریبان ز شاهدان ای دوست

 

رند تبریزی

 

 

پ.ن» گفته بودم تا آخر اردیبهشت خدا نگهدار ولی به خاطر تولدت برگشتم... تولدت مبارک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:3  توسط رند تبریزی  | 
___________________________________________________________________________

تعطیل ...

 

 

آخـر تـو ای ترانه ی عشرت نخواستی

این چنگ پر فسانه ی در غم نهفته را ...

 

رند تبریزی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:24  توسط رند تبریزی  | 
___________________________________________________________________________