تـــا مـرا رحمـت آن گلــرخ رعنــا بـــاشد
خــاک کـویش بـه سرم تــاج ثـریــا باشد
گرچه بدنامی ما شهره شهر است ولی
ننگ مــا پــاکتـر از ننگ زلیخــا بـــاشد
دلق مستوری و مستی همه خود باخته ام
تــا که ساقی من آن یــار شکـرخا بـاشد
زنـده ام تــا بـه ابـد عشق نمیرد در من
کــه مـرا دلبـری از روح مسیحــا بـاشد
شعر حافظ نه شرابی است که بی من جوشد
زده ام فــالی و ایـن زمـزمـه ی مــا بــاشد
من چـو از خـاک لحد لاله صفت برخیزم
داغ سودای تـوام سرّ سویـدا بــاشد
آرزویی به دلم هست که تا جان دارم
دل مـــا در عطش دلبـر شیـدا بــاشد
جام مینایی می مایه ی مخموری نیست
رنــدی و مستی مـــا از رخ زیبـــا بـــاشـد
رند تبریزی
اهل تبریزم
چشمهایم لبریز
اشکهایم سر ریز
من همیشه هر صبح
منت باد سحر می جویم
عاشقی پیشه ی من
و طلب توشه ی راهی است که می پیمایم
من خدا را دیده ام
اندرون سبد دخترکی ژولیده
که به هنگام بهار
غزلی خوش می چید
من وفا را دیده ام
در نگاه زن بی ادراکی
که تبسم بر لب
به رخ آینه ها می نگریست
من در این شهر پی واژه ی گنگی هستم
که همه می گویند
نام او احساس است
شعر من در قرق فریادیست
که به مانند شکفتن در باغ
هیچکس آگه نیست
من به پیوند شقایق هر شب
چشم خود می بندم
و به ادراک معمایی پوچ
گاه چندین ساعت
آب را می کوبم
و همیشه ، هر جا
افقی را که به چشمم جاریست
همچو خونی که به رگهایم هست
می توانم فهمید ،
من گذار و جهش ثانیه ها را که به من می خندند ...
می بینم و به آن خوشبینم ،
که زمان می گذرد
خواه شادی باشد
خواه ماتم باشد
من به این عشق که خیلی گنگ است
می نگرم ، می گریم
و به احساس بلند هجرت
از بهشتی که مرا خاک افکند
می گریم ...
من به آغاز غزل می گریم که چه سخت آغازیست ...
رند تبریزی
مژده ای دل که بهار از طرف یار آمد
ارغوان نو گل خندان به چمنزار آمد
بلبلی کو به خزان رفت از این گلشن یار
دوش دیدم به تفرج برِ دلدار آمد
دل مسکین طلب از کیسه ی اغیار نکرد
تا که آن یار پری چهره ی عیار آمد
سینه ام از غم جانانه چنان زار افتاد
کاتش سوز دلم بر لب اغیار آمد
چشم من منتظر لطف سیه چشمان ماند
تا که یک دم به عطوفت سر بیمار آمد
بر کش ای زاهد ما جام ز انبانه ی خویش
هر که از باده ی او خورد به هشیار آمد
شب هجران به سپیدی گروید آخر شد
تا سحرگه ز قلم ناله ی بسیار آمد
رند تبریز تو را هیچ غزل از خود نیست
وین شر و شور از آن یار به اشعار آمد
رند تبریزی
در میان بستر تاریک شب
و در جوار شعله های تنهایی
سوختن را ،
از جام ارغوان به استعاره می گیرم
و واژه های پوشالی ام را
به استجابت سیگاری
حلقه حلقه در هوا دود می کنم
ستاره های شبگرد را می بینم
که ماه را از یاد برده اند
به خود تلنگری می زنم
و چنان دفتر خاطراتم را ورق می زنم ،
که گویی آینده را می کاوم ...
رند تبریزی
شعله زبانه می کشد از غم پر شرار من
منت اشک می کشد دیده ی بی قرار من
گشته صبا چو گمشده ، ز عطر و بوی پیرهن
عصمت و زهد در چَهِ یوسف گلعذار من
عاشق روی تو منم ، شهره ی کوی تو منم
جز بت رخ نمای تو نیست کسی نگار من
کعبه و قبله ام تویی ، چشم و چراغ دل تویی
گرد به گرد مهر توست ، جاذبه ی مدار من
زیر و زبر به هم زنم ، طبل طرب به غم زنم
تا که رود ز دست من ، جمله ی اختیار من
باده ی ارغوان من اشک فراق روی توست
مست و خراب جام می ، دیده ی شرمسار من
تاب و توان من برفت ، در هوس وصال تو
رندم و کی رسم به تو ای شه نامدار من
رند تبریزی
در باغ من ،
دانه ی امید را نکار
ای مهربان حبیب گلشن دلدادگی
دیگر گذشته کار من از عشق و عاشقی
در بطن و متن این زمانه ی آوارگی
در حسرت نگاه تو ای مهربان من
فرهاد وار ،
تیشه بر بیستون کشیده ام
لیکن میان مردم نا اهل روزگار
زهر غریبی مجنون چشیده ام
بر حال من نخند ای مهربان من
وان جام ارغوانی خود را به من بده
تا نوش جان کنم این تلخ زمانه را
تا شادمان شوم از دست روزگار
بر من حرام باد
شرب دل انگیزت ای بهار
بر من حرام باد
اعیاد شاد گذار سال
آتش زده ست بر من این تابناک زندگی
چون می توان سوخت و خاکستری نماند؟
چون می توان به جستجوی نشاط گشت؟
دیگر نمی شود از عشق هم ترانه خواند
با این وصال بهار و با فصل خزان عشق ...
رند تبریزی
۸۴/۱۲/۲۷
در تعجب مــاندم از دنيــا كه يـاران را چه شد
پيش كه گويم غم دل ، غمگساران را چه شد
موسم باد خزان مي بايد از ما مي گذشت
در شگفتم زين گذر آن نوبهاران را چه شد
دل به طغيان آمد از ياران سرمست شراب
كــاوه آهنگـران و شهريـــاران را چـه شد
نيست در ميخانه ها جز تك صداي ناله اي
از كه خواهم باده اي كان مي گساران را چه شد
گوي و چوگان در دلم آكنده شد با تيغ ناز
تك سواران را چه آمد ، شهسواران را چه شد
راز هستي كس نمي دانست جز پیر مغان
دل به كفر آمد ز گردون ، رازدارن را چه شد
چون دل فرهاد سوزد خسروان شيرين شوند
شاه تركان را چه آمد ، دوستداران را چه شد
دلربايان بود و اين دل زير پاهاشان نگون
دلربايي كي سر آمد ، گل عذاران را چه شد
رند تبريزي كس از دور فلك دستي نبرد
پس چه مي پرسي كه زاهد يادگاران را چه شد
رند تبریزی

محبوب من ،
از چشمهای تو تا حقارت من
فاصله بسیار نیست
آنسان که گل را فاصله ای با خار نیست
من ،
از کابوس هبوط تا چیدن سیب
زندگانی را ،
در پای قدیسه ای به نام عشق باخته ام
و تو ،
تمام شیرینی های عالم را
با من گذرانده ای
بهانه نیست عشق
بهانه نیست آوارگی از بهشت ،
که من تمام باکره های مقدس را
تنها به یاد تو
در پای چلیپا نهادم
و کف دستانم را به میخ نگاهت آکنده کردم
محبوب من ،
من هر بهار با روحی مسیحایی
خمار زندگی را
به ارزانی نگاه فاحشه ای زنده کرده ام
تا تو را در انتهای باغ ارغوان به آغوش گیرم
ای ماورای من در اوج بودنم
دست مرا بگیر که من
از هزاره های عدم
تا معاصرهای زیستنم با تو بوده ام ...
رند تبریزی
روزهاي فراق و بي پايان
روزگار تباه و بي بنياد
روزهاي خبيث و بي احساس
ياد مغبون هاي بي فرياد
روزگار فريب و طراري
همه گنجشكها قناري گشتن
در ميان بازوان عشق
بي محبتها رها گشتن
من از اين روزگار صد چهره
نکبت جاودانه را چیدم
از ميان نقاب هاي دلتنگي
گريه هاي ماهرانه را ديدم
روزهاي غريبي و غربت
رازها را به گور بردنها
روزگار شكست و بد عهدي
در کنار یار مردنها
روزگار ريا و خودخواهي
كفرها را به عشق سنجيدن
روزگار سکوت و صد رنگی
گفته هاي عشق را نشنيدن
من در اين خزان بی پایان
خسته اي پريشان و نالانم
از غم فراق هاي بي ريشه
همچو برگي به زير بارانم ...
رند تبریزی
شكـــــوه روي تـــــو دل را كـنــد آواره ی كـــــويـــت
دمـــار از مـن بــر آوردي تـــو بــا آن خــال هنــدويت
وصــال روي شيــريـن را بــه كــامم زهــر گــرداندي
كه خود بي تيشه فرهادم به لطف سحر و جادويـت
اگــر من شهــره ي شهــرم بــه چشم بـد نيـالودن
حجــاب از روي خــود بــردار كه غوغا مي كند رويت
فغــان اي شهسـوار دل كــه چوگــان را تو استـادي
مـــرا گمـــراه عـــالـم كـــرد ، كـمـان تيـغ ابـــرويــت
ز وصف زلــف مشكيـنت مـن عـاجـز گشته ام ديگـر
ولــي حــافظ چــه خـوش گـويد ز تار سلسله مويت
من و بــاد صبــا مسكين ، دو سرگــردان بي حاصل
من از افسون چشمت مست و او از بـوي گيسويت
حـــرامم بـــاد اگــر جــامي ز دست خـــاكيـان گيـرم
كـه از صـد جـام جـم خـوشتر ، مــرا خـاك در كـويـت
الا اي رنــد تبـريـزي بــه طبع شعـر خـوش خـوانـدی
كـه مـرز كفـر و ديـن است ایـن حـديث يـار نيكـويـت
رند تبریزی
عطر گیسوی تو چون در خم گلزار افتاد
سوسن و نرگس و نسرین همه بیکار افتاد
واعظی کو همه را پند بهشتی می داد
عاقبت در طلب باده به انکار افتاد
شوق شیرین مرا نیست کسی در یابد
شور فرهاد حزین بر لب اغیار افتاد
نغمه بانگ انا الحق نه صلاح من و توست
مطرب عشق از این گفته سر دار افتاد
آخرین این بس که دلم پاره شود سرگردان
زین غم نقطه که در گردش پرگار افتاد
جلوه عشق تو چون خواست فروزانگر مهر
عالم عشق در این گنبد دوّار افتاد
ارغوان ساغر غیبی است ولیکن زنهار
هر که شد طالب او بر در خمّار افتاد
از غم هجر نگون شد دل رندی هیهات
وین همه سوز و گداز از پی دلدار افتاد
رند تبریزی
در انتظار غروبی تنگ
دامنه های هجران را نظاره می کردم
وحشت اندیشه هایم ،
خورشید را در می نوردید
و حصار تنهایی ام را فرو می ریخت
با آهنگ ارغنون
آزادی قافیه در سکوتم ردیف بست
شک ظلمت ،
کهربای مرا چید
و سیال تیره نازل شد
شامگاه بود
باران روشنی از ابر تیره می بارید
تهی تر از آینه بودم میان رویاها
و سینه بند دختر همسایه با باد می رقصید
من با اضلاع گمشده نور
طلوع را نفس کشیدم
و تو ؛
بی احساس تر از عدم
به دنبال رنگ می رفتی
به ناگاه ،
نقاش ازل در نگاهم تف انداخت
و تو پوست موز را زیر پایم کشیدی
طاقتم طاق شد
و در خرابات تو ویران شدم...
رند تبریزی

ولوله ای در دل است ، یار به دیدار ماست
شقشقه ای در سر است ، نوبت فوّار ماست
با شب هجران بگو ، مهر و مه از ما مجو
نور رخ روی دوست ، شمع شب تار ماست
نغمه ی تن تن تنن ، برده ز ما روح و تن
دل همه بی اختیار ، جانب دلدار ماست
همدم و غمخوار ما ، ناله و افغان ماست
ناله و افغان ما ، همدم و غمخوار ماست
دم به دم آکنده ایم ، در غم خونین دلان
کان شه هشیار ما ، عاشق خونخوار ماست
ما چو ز حق آمدیم ، جمله به حق می رویم
سلسله ی زلف یار ، راه بر و یار ماست
دل همه حیران شود ، در عطش عشق یار
این همه وَهم و جنون ، از خُم خمّار ماست
بر سر سودای دوست ، سوختنم آرزوست
کز نفسش نار ما ، گلشن و گلزار ماست
نام من اینک مجو ، چونکه من از خود شدم
من همه چون نقطه ام ، اوست که پرگار ماست
رند تبریزی
افسوس رفت آن مه چون گل شکفته را
بی تـاب کرد این دل حرمان گرفته را
بی ارغوان که مرا شور شعر نیست
یــارب که چید آن گل بر بــاد رفته را
افسانه شد شعر من از تنگ بی کسی
چون نو عروس پر پر حجله نرفته را
از چشم او به سیل غمش در فغان شدم
رحمی نمانده بر دلش آن یار خفته را
دیگر صدای خاطره ها هم نمانده است
یـا رب چگونه زنده کنم یـاد رفتـه را
آخر تو ای ترانه ی عشرت نخواستی
این چنگ پر فسانه ی در غم نهفته را
در آرزوی روی تو ای هفت رنگ عشق
مـاندم چگونه سر کنم ایــام هفته را
از درد یار گوهر دل سنگ خاره شد
این عاقبت چه بود گوهر نایاب سفته را
کس بر غم نهفته ی من ناله ای نکرد
رنـدی نخوان حکایت در دل نهفتـه را
رند تبریزی