تبليغاتX
 

 

خنده زدی زنـده شدم ، طعنـه زدی بنده شدم
جــلوه ی لبخند تـو را دیــدم و رقـصنــده شـدم
یوسف گم گشته تویی، احسن الافسانه تویی
روی تـو را دیــدم و مـن عصمت لـغـزنـده شـدم
راز در ایـن خــانــه مگو بــا دل پــروانـه کـه شب
شعلـه ی عشق آمد و من آتش سوزنده شـدم
عقل متـرســان و بیــار ، از قــدح بـــاده ی نــاب
چــونکه من از سـاغـر و می فربه و بالنده شدم
شمع تـویی، شور تویی شهره ی کاشانه تویی
مــهر تـــو را دارم و زان اینهمــه تــابـنــده شـدم
گــفت مــرا ســاده دلـی ، وز گهر خـاک و  گلی
رفتـم و بـی مـنت می در غمـش افـکنده شـدم
شعر  و غـزل  چاره  نشد بر  دل شوریده ی من
رنــدم و از شوکـت او ، یکسـره شـرمنـده شدم


ر.ت.ارغـوان

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 20:8  توسط رند تبریزی  | 

 

 

     غمگین ترین دختر دنیا را من نمی شناسم ولی عاشق نوشته هایش هستم. او این روزها به اوج زیبایی رسیده است و من از خواندن نوشته هایش سیر نمی شوم. غمگین ترین دختر دنیا آنقدر محو عشق شده است که خود را از یاد برده است و آنقدر در میان خاطرهایش غنوده است که احساس می کنی نمی توانی او را از این رنج نجات دهی. او از آن دسته دخترهایی است که دوست دارد شوهری انقلابی داشته باشد و با تمام وجود وفادار است ولی گاهی وقتها خیلی زود عصبانی می شود و من دلیل این موضوع را نمی دانم. غمگین ترین دختر دنیا با اینکه قلب مهربانی دارد ولی دوست دارد عشقی را که مرده است از گور بیرون بیاورد و برای دفعه دوم و سوم و… با دستان کوچکش خفه کند. غمگین ترین دختر دنیایی که من اصلا نمی شناسمش عاشق فاکنر و کنراد هست و آرزو دارد بتواند حداقل یک سطر مثل آنها بنویسد و فکر می کند که هرگز نمی تواند مثل هیچکس دیگری جز خودش باشد. او از کپی رایت به شدت متنفر است و چندی پیش به پسری که از آهنگ وبلاگش خوشش آمده بود انگ دزدی زد. غمگین ترین دختر دنیا خیلی بیشتر از سنش می داند و علت غمهای زیادش می تواند همین موضوع باشد چرا که شاعر می گوید :

 

بدبخت آنکه اسیر عقل شد در این سرا

خوشبخت آنکــه کـره خـر آمـد الاغ رفت

 

     غمگین ترین دختر دنیا از کودکی کتابهایی را خوانده است که شاید ۸۰ درصد از افراد تحصیل کرده در این جامعه حتی اسم آنها را نمی دانند؛ مثلا : او در ۱۱ سالگی قلعه حیوانات و حدود ۱۳ سالگی اش تهوع سارتر را خوانده است. غمگین ترین دختر دنیا عاشق نوشتن هست و گاهی شعرهایی می گوید که بهترین شاعران معاصر از گفتن آن عاجزند. زندگی این دختر یک تراژدی واقعی است و من این را از عمق نوشته های هرجایی اش فهمیدم. او بعضی از نوشته های خود را بیشتر از همه نوشته های دنیا دوست دارد و عادت خوبی که دارد این است که در مورد چیزی که نمی داند ابراز فهم نمی کند و تنها با لبخند یا ژست نا آرامی از آن می گذرد و او  تنها اسطوره ای که می دانم اکنون در شهر من زندگی می کند. غمگین ترین دختر دنیا یک روشنفکر واقعی است و کسی این را نمی داند ، حتی من او را نمی شناسم و فقط عاشق نوشته هایش هستم...

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 3:33  توسط رند تبریزی 

 

 

بــــاز یــــاد سیمتـن می آیـــدم

عطر سوسن با سمن می آیدم

در فــراق دلبـران هـر روز و شب

نــالــه های مرد و زن می آیــدم

بــــا نــــوای ارغنــون و ارغـــوان

یــاد آن شیرین دهن می آیـــدم

از حــریر یــــار می گــویم سخن

آن حــریــری کـــز یمن می آیدم

وا اسفهــا کی زنـم انــدوهگیـن

عطـر و بـوی پیــرهـن می آیــدم

در میــان گـلرخـــان و در سمـاع

نغمـه هـای تـن تنن می آیـــدم

بـــا نگـــاهی در وفـــای روزگــــار

یـــاد آن پیمـان شکن می آیــدم

شکوه اندر دل نماند و بیش ازین

در وفــایش جـامه کن می آیـدم

رنـــد تبــریــزی به قـنـد شعـر تــو

 دلبــری شکـر شکن می آیـــدم

 

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 20:3  توسط رند تبریزی  | 

 

  

دیریست ؛

در منجلاب بی کسی

دیوارهای خستگی ام را شمرده ام

و به یاد آخرین بوسه

و آخرین گناه

چشمهایم را بسته ام

هر صبح ،

از پیچک نیلوفران بالا رفته ام

و هر پائیز

زیباترین ثانیه ها را سروده ام

و سالها در جستجویت

نرگس های دشت را

به عطر ملموس نفسهایت ،

بوییده ام ؛

با بود و نبودت زاویه ساخته ام

و به انتظار آمدنت ،

در امتداد کویر گون با فلک در آمیخته ام

و اینک در این سکوت

تنها به یمن ظهور تو

خورشید را به استعاره ی فانوسی

شورانده ام ...

 

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 22:7  توسط رند تبریزی  | 

 

 

باز در پنجه ی تاریکی شب

سوز این سینه ی من حسرت تست

باز در سجده ی کفر آلودم

یادت ایمان مرا با خود شست

چشمت افسونگر احساس نیاز

رقصت احیاگر بی تابی هاست

هم در این خانه ی پر گشته ز آه

یاد تو علت بی خوابی هاست

باز هم وسوسه ی آغوشت

هست و پی در پی خواهشهایم

و چنین دانه ی انکار از تو

خود جواب من و چالشهایم

ای که احساس مرا می دانی

بگشا چشم خمار آلودت

تا ببینی که چه سوزانم من

از نگاه دل و جان فرسودت

وین همه راز که در شعر من است

همه از باور تو جوشیدست

کاش یکدم به کنارم آیی

ای که عشقت به دلم روییدست ...

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 21:49  توسط رند تبریزی  | 

 

 

خاطراتم آبی است

آسمان قفسم مهتابی است

واژه ها پوشالی

می خروشند به ادراک زمان

تا به فریاد انالحق برسند

یاد سهرابم من

یاد آن اشک و انار سرخش

"خوب بود این مردم

دانه های دلشان پیدا بود"

لیک در باور خاکستریم

دختری تیره تر از خاک سیاه

حس بی تاب مرا پاک به اغماء بردست

و در این پیکر سرد

جز پریشانی یک لاله ی سرخ

هیچ آهنگی نیست

و از آواز کلاغی که در این نزدیکی است

نفس باد صبا می گیرد

با خودم می گویم :

که چرا این دل بی تاب مرا هیچکسی وارث نیست

تا چنین باور آبی به قفس نسپارم ...

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 21:45  توسط رند تبریزی  | 

 

 

در سکوتی مبهم

و غروبی دلتنگ

سرکش از جام شراب

بر لب حوض قشنگ

آرزوهای مرا باران شست

لذتی در دل من نیست دگر

وز گل و بلبل گلشن اثری نیست مگر

بوته ای خشکیده ، با دلی رنجیده

و شراب است و می و پیمانه

و صدایی دلتنگ

در پس ویرانه

آه این سینه ی من هست که در خانه غم

بر رخ پنجره ها ،

می نشیند هردم

من که خود مي دانم ،

گل ما جاذبه در خويش نداشت ،

شبنم از روي لطافت سر خورد

کاش می دانستي

این هوس نیست که بر عمق وجودم جاریست ...

 

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 20:29  توسط رند تبریزی  | 

 

 

بـــانگ چنگ دف زنــــان آیــد هـمـی
نـــور عـشق از آسـمـــان آیــد همی
در میــــان گـلسِتــان و  گل رخـــــان
عــطـر  و بـــوی ارغــوان آیـــد همـی
ایکــه گفتی عشق را تفسیر نیست
وصـف عـشق از عــاشقان آید همی
گـــر سیــاهی عشق را پــر پــر کـند
رنــگ چــشم پـــرنیــان  آیــد هـمـی
اهل غم را
هیچ کس غمخوار نیست
تـــا کـــه یـــاد دلــستــان آیــد همی
ایکــه گـفتی ایــن بگـیر و آن ستـــان
ایــن و آن هـمــــــراه آن آیـــد هـمـی
کـفـر می گـویم مـن از شـوق شراب
تـا کــه سـاقی شـادمـان آیــد همی
رهــروان را عـشق بـازی عـار نیست
کـــز چـنین ســودا جـــنان آیـد همی
در میــــان کف زنـــــان و در سمــــاع
دف زنـــــان را تـن تـنــــان آیــد همی
رنـــد تــبریــزی ز بس شیـرین شـوی
شـهد شـعــرت در دهــان آیـد همی


ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 21:23  توسط رند تبریزی  | 

 

 

من و شاملو این چه حکایت باشد؟

پس ،

وای بر من زیرا که امروز تولد من است ...

ر.ت.ارغوان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 2:36  توسط رند تبریزی 

 

 

در شب روشني از ريزش برف

با دل غم زده از هجرت گل

دست من در عجب از برف زمستان به دهان

بلبل از همهمه ي باد زمستان نگران

آسمان بي ابر است

و زمين يخ بسته ،

از غم حادثه ها مي لرزد

لقمه اي گشته زمين در دل برف

بچه ها مي نالند ، بچه ها مي گريند

زبري از روي زمين رفته دگر

كفشها سرسره هست

دستكشي نيست كه برفي بزنند ،

پوششي نيست كه رقصي بكنند

در پس خانه مستاجرها

برف خود نامرد است

رو سفيد است ولي دل تيره

در خم كوچه ي ما هم گذري نيست دگر

و من اينگونه در اعماق خيال

در پي واژه ي گنگي هستم ،

تا كه احساس مرا درك كند

كه نه شعر از هوس شهره شدن مي گويم ...

 

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:23  توسط رند تبریزی  | 

 

 

آسمان مي بازد ، رنگ آرامش را

سرخي از غرب افق مي تازد

رنگ خون بر چهره

سايه ها دور و دراز

شاعري خيره به شب قطعه ي نو مي سازد

و من اكنون تنها

بر لب پنجره ي باز اما

خبر از چلچله و همهمه نيست

كوچه را مي بينم ،

پسري دست نوازش سر معشوقه كشيد

آه  گرمي ز درونم چو بخار ،

بر رخ شيشه نشست

و  مؤذن اينبار ،‌ از پس سرخي عشق

نغمه ي ساز خدا مي زند او

سايه اي روي زمين نيست دگر

سرخي از جبر زمان ، مي نالد

و سياهي خندان ، به خودش مي بالد

تازه يادم افتاد ،

گل شمعداني ما هم كه لب پنجره نيست ...

 

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 11:50  توسط رند تبریزی  | 

 

 

 حافظ شیرازی

اگـر آن تـرک  شیرازی بـه دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بـخارا را


صائب تبریزی

اگـــر آن تـــرک شـیرازی  بـــه دست آرد  دل مـــــا را
بــه خــال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نــه چـون حـافظ کـه می بخشد سمرقند و بـخارا را


شهریار تبریزی

اگـــــر آن تــــــرک  شیرازی  بـــه دست آرد دل مــــا را
بـــه خـــال هـنـدویـش بخـشم تــمــام  روح و اجـــزا را
هــر آنکس چـیز می بخشد بـه سـان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سـر و دسـت و تـن و پــا را به خــاک گور  می بخشند
نـــه بـــر آن تـــرک شـیرازی کـــه بــرده  جـمله دلها را


رند تبریزی

اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را
بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را
مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری
کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را
کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داـند که می ارزد
هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را
ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا
در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را
کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا
بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند  سمرقـند و بـخـارا را

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 20:13  توسط رند تبریزی  | 

 

 

عـرضه ی عشق نـمودی و شد ایـامی چـند
بـر گــدایــان درت نـیز رســان جـــامی چــند
طاق ابـروی تو خود قبله و محرابه ی ماست
با تو ای قبله ی جان ، کعبه ی احرامی چند
شـور و بی تــابی مـا را شرری هیچ نمــانـد
مـطرب عـشق بــزن ، نـغمه ی آرامی چـنـد
آنـکه در بـند تــو شد نیست امـیدش جـز تو
قـدرت شورش یک چند به صد حـامی چند؟
ای صبــایی که از آن کوچه ی ساقی گذری
دل مــا نیز تــو کـن شاد ، به پیغــامی چـند
گــر چــه نــاکــام شـدم در طلب کـوثر نـیـک
ارغـوان جـام بهشتی است و نـاکـامی چند
نـرگس از عـشوه فـروشی طـلب یــار نکــرد
تــا بـه کی از طلبش پیش کنم گـامی چند
مــا کـه از هـجر رخ یــار به تنـگ آمــده ایــم
شعـر حــافظ بـسرودیم بــه انــعــامی چـنـد
زاهــد از کـوچـه ی رنـدان بـه سلامت بگـذر
تــا خــرابـت نـکنـد صـحبـت بـــدنــامی چـند


ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 22:35  توسط رند تبریزی  | 

 

 

یـار آمد و مهمان شد تــا بــاد چنین بــادا

هنگامه ی مـستـان شد تا باد چنین بادا

آن مـاهرخ شیرین کــاندر بـن چـاهی بود

مـهپـاره ی کـنعــان شد تـا باد چنین بـادا

در عشق چــو پیـچیدم از رنـج نـتـرسیدم

دردم  همه درمان شد تــا  بـاد چنین بادا

از خـرمن گـیسویش وز عـشوه  ابـــرویش

آتش چـو گـلستان شد تـا بـاد چنین بـادا

تـا در طلب معبـود گم گشت مـرا مقصـود

خضر آمـد و رهبان شـد تـا بـاد چنین بـادا

اندیشه ترکان چون بر ملک سلیمان رفت

 دل رستم دستـان شد تـا بـاد چنین بـادا

از نـقش نگــارینش چون عشق فـرود آمـد

مـهر آمـد و تــابـان شد تــا بـاد چنین بـادا

تــا خــاک مـرا بگرفت آن یــار پــری چـهره

خاک از عدم انسان شد تا باد چنین بـادا

از نـور رخ سـاقی بـلبـل چـو  کـشید آهی

عـالم همه بـرهان شـد تـا بـاد چنین بـادا

چـون پرتو رحمش را بر خـویش بدیدم من

رنـدی همه آسـان شد تـا بـاد چنین  بـادا

 

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 0:34  توسط رند تبریزی  | 

 

 

روزهاي فراق و بي پايان

روزگار تباه و بي بنياد

روزهاي خبيث و بي احساس

ياد مغبون هاي بي فرياد

روزگار فريب و طراري

همه گنجشكها قناري گشتن

در ميان بازوان عشق

بي محبتها رها گشتن

من از اين واعظان صد چهره

نخوت روزگار را به خود ديدم

از ميان نقاب هاي دلتنگي

گريه هاي ماهرانه را ديدم

روزهاي غريبي و غربت

رازها را به گور بردنها

روزگار شكست و بد عهدي

در کنار یار مردنها

روزگار ريا و خودخواهي

كفرها را به عشق سنجيدن

روزگار سکوت و صد رنگی

گفته هاي عشق را نشنيدن

من در اين خزان بی پایان

خسته اي پريشان و نالانم

از غم فراق هاي بي ريشه

همچو برگي به زير بارانم ...

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 15:6  توسط رند تبریزی  | 

 

 

کــو سوسن و کو نسترن ، کو سرو  و لاله و یاسمن

کــو سبزپــوشـان چمن ، کــو ارغــوان ، کــو ارغــوان

مولونا

 

 

 

کوچه باغم تاریک

پشت بامم اندوه

واژه پژمرده تر از غنچه ی افتاده به خاک

و سکوتی که پر از تنهایی است

بال و پر می بخشد

گل بی ریشه ی احساس مرا

هر کجا می نگرم سایه وحشت پیداست

و نسیمی که پر از عطر هماغوشی اوست

برگ تقدیر مرا تا به نهایت بردست

در دلم می گویم ،

کاش می شد که از این بام بلند

چون سبکبالی یک قاصدک بد ترکیب

آسمان را لمسید

میل پرواز در اعماق وجودم جاریست

وز شکوهی که در آن اوج حقارت پیداست

نفس ساکت گل می گیرد

وای دیشب که چه خوابی دیدم

خواب دیدم که به ادراک معمایی پوچ

ذهن آشفته ی من

ره صد ساله به یک شب پیمود

و شب در به در از ترس سحر

با تبسم فرمود ،

ارغوان من کو؟

چه کسی بود ربود از دستم

ارمغان همه ی زندگی تلخم را ...

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:49  توسط رند تبریزی  | 

 

 

پنجره های بی تابی ام

از شور بختی انتظار شکسته می شوند

اشکهایم ، لعاب سرسختی را فرو می شوید

و کهنه کینه های تهوع انگیز

به دار مجازات بسته می شوند

در باغ من ،

انارهای ترک خورده

شیرینی پاییز را فریاد می زنند

و از تلالو حبه های انگور شهوت می چکد

دیگر کمین عشق به کسی تلنگر نمی زند

و من در جوار صنوبرها

کمی دورتر از روشنایی فانوس

چون سیاهی سائیده شب

ستاره های شبگرد را به بند می کشم

هر لحظه ،

سیلاب واژه های گستاخ

بی هیچ منطقی

دریچه ی فلسفه ام را می بندد

حباب آرزوهایم فرو می ریزد

و عشق ،

این جذبه ی حیات

با هیچ مخملی

روح فسرده ی من را جلاء  نمی دهد

تنها و بی صدا

 با جام ارغوان

از مرز بودن به نبودن کوچ می کنم

وفا را در آیینه می پویم

و فریاد می زنم ،

ای آشناترین غزل زندگانیم

با من بگو که کی؟

افسانه ی ظهور را ورق می زنی؟

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 22:58  توسط رند تبریزی  | 

 

 

احساس رستن در دلم سوخت

بر خاك ذلت اينچنين چشم مرا دوخت

در گورها ، با كورها

در انزواي گور كن ها ،

در عمق تونلهاي وحشت

در ريشه ی بد بوي سوسن هاي خوشبو

در باور سيلاب اشك ماهرانه

در آتش هجران ياران فسانه

شن هاي عالم روي من ماوا گرفتند ...

 

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:24  توسط رند تبریزی  | 

 

 

در تعجب مــاندم از دنــيا كـــه يــاران را چــه شد
پيش كــه گــويم غم دل ، غمـگساران را چه شد
مـوسم بــاد خــزان مي بـــايـد از مـا مي گذشت
در شـگـفتم زيــن گــذر آن نـــوبـهـاران را چه شد
دل بـه طــغيــان آمــد از يــاران سرمست شــراب
كـــــاوه ی آهـنگـــران و شهـريـــاران را چــه شـد
نـيست در مـيخــانـه هـا جز تـك صـداي نــالـه اي
از كه خواهم باده اي كان مي گساران را چه شد
گــوي و چــوگـــان در دلــم آكـنده شـد از تـيغ نـاز
تـك سـواران را چـه آمـد ، شهسواران را چـه شـد
راز هـستي كـس نـمي دانـست جــز پــیر مــغـان
دل بــه كـفر آمــد ز گــردون ، رازدارن را چــه شــد
چـون دل فــرهــاد سـوزد خـسروان شـيرين شوند
شـاه تــركـان را چـه آمـد ، دوستداران را چــه شد
دلــربــايـان بـود و ايـن دل زيــر پــاهـاشـان نــگـون
دلـربايي كـي سـر آمـد ، گـل عـذاران را چــه شـد
رنــــد تـــبريـــزي كـس از دور فـلـك دسـتي نـــبرد
پـس چـه مي پرسي كـه زاهـد يادگارن را چه شد


ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 1:34  توسط رند تبریزی  | 

 

 

در گلستان خیال

در نیستان زوال

با هوس بازی عشقی دیرین

من به باغی رفتم ،

که از آواز انالحق پر بود

خیره دنبال شقایق کردم

پای در کفش حقایق بردم

سوسنی دیدم لال ،

نرگسی دیدم کور ،

ارغوانی دیدم

که به تنهایی خاموشی بود ،

من کویری دیدم ،

که به دنبال طراوت می گشت،

لب حوضی که پر از روشنی عرفان بود

و در آن بی تابی ،

عنصر واهمه در باور من می رقصید

من طریقی دیدم

که در او عقل ره چشمه ی حیوان می رفت

و در آن شمس پی روشنی صوفی بود

زاهدی را دیدم ،

که نماز خود را ،

با اذان بنارس می خواند ،

تا به گلدسته ی دیگر برساند خود را

واعظی را دیدم ،

که به زنبور عسل زر می داد ، تا پی رز نرود

شاعری را دیدم ،

با کبوتر می گفت :

زندگی رسم خطا رفته ی یک پرگار است

زندگی رسم  دغل بازی یک باکره است

رسم یک آینه در زبری سنگ

رسم یک شعر در آیین وفا

رسم یک ثانیه در نقطه ی تردید حیات

رسم یک واژه در اندوه غزل

رسم یک دایره در حیطه ی مرگ

زندگی رسم یکی فاحشه در زیر حجابی سرد است

و من اینک تنها ،

چون حبابی که از آغاز ترک آگاه است

دوست دارم که به ادراک معما برسم

که چرا اینگونه ،

در شب تیره سیاقی که من از لمس هوس ترسیدم ،

دامن عصمت گل پاره شدست؟...

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 0:44  توسط رند تبریزی  | 

 

 

 

شعر « آزار » اثر سیمین بهبهانی:

یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی

جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :

گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم

جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را

جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :

صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 15:11  توسط رند تبریزی  | 

 

 

جــــز وادی عــشق نــیـست دل را کــــویــی

جــز اشــک فــراق نــیـست غـــم را جـــویـی

ســاقــی تــو ز جـــام ارغـــوان مــستم کـــن

تـــا مــن طــرب افــکنم بـــه هــای و هـــویی

 

رویــای جـهـان بی گــل و شـبنم هــیچ است
بـی جـــام شــراب و سـاغر عـالم هـیچ است
بــا بـــاده نــشين و خــوش بخوان روزی چــند

کـــاین کــهنه ربـــاط چـرخ اعـظم هـیچ اسـت

 

مِي نــوش كــه از زمــانــه ول خـــواهي شـــد
دريــــاب كــه از بـــــاده خــجل خــواهي شـــد
امـــروز اگــــر هــم نــخوري ، خــواهي خـــورد
آن روز كـــه چــون كـــوزه ز گـِـل خــواهي شـد

 

كـوزه چون مي شكند، كوزه گري خندان است

آنــكه از تــرس خــدا مِي نــخورد نــادان اسـت

گــر خــدا كــوزه گـر است و من و تو چون كوزه

مـِی نـوش و شكن كــه كوزه گـر شادان است

 

 

 

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 21:51  توسط رند تبریزی  | 

 

 

شــكـوه روي تــــــو دل را كــــند آواره ی كــــويــــت

دمــــار از مـن بر آوردي تـــو بـــا آن خــال هــندويت
وصـــال روي شــيرين را به كــامم زهـــر گـــرداندي
كه خود بي تيشه فرهادم به لطف سحر و جادويت
اگــر مـن شـهره ي شـهرم بــه چـشم بد نــيالودن
حـجاب از روي خـود بـردار كـه غـوغا مي كند رويـت
فـغان اي شـهسوار دل كــه چــوگان را تـو اسـتادي
مــــرا گــمراه عــالــم كــرد ، كــمان تـــيغ ابــــرويت
ز وصــف زلــف مشكينت من عــاجز گـشته ام ديگر
ولي حــافظ چه خـوش گــويد ز تــار سلسله مويت
من و بـاد صـبا مسكين ، دو سـرگــردان بي حـاصل
من از افسون چـشمت مست و او از بوي گيسويت
حــرامم بــاد اگــر جــامي ز دست خـــاكيان گـــيرم
كـه از صـد جـام جــم خوشتر ، مـرا خــاك در كـويت
الا اي رنــد تـبريزي بــه طبع شــعر خـوش خـواندی
كــه مــرز كـفر و ديــن اسـت ایـن حديث يار نيكويت


ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 20:2  توسط رند تبریزی  | 

 

 

تو به من تابيدي ،

همچو خورشيدي گرم

و چه روشن کردي ، شب بي روزنه ي تارم را

دل من غمگين بود ، از غم تنهايي

و تو چون عياري ،

دل بي تابم را ، از کفم دزديدي

تو همه پنجره ها را به رخم وا کردي

چشم یاری به رخ غم کردی

تو شدی تکیه گه و اهرم من

تا که دروازه ی زندان مرا خم کردی

که رهایم سازی

و تو بی زمزمه ی منت عشق

در گلستان خیال و اوهام

باغ بي ريشه ي احساس مرا

ارغواني کردي

بس محبت کردی ،

که غرور خود را ، از تمناي وجود گنگم

پيش  من بشکستي

و من ایمان دارم

اینکه احساس تو را درک کنم

و نه تا مرگ رسد ، عشق زیبای تو را ترک کنم ...

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 20:18  توسط رند تبریزی  | 

 

 

هر دم به درد سینه ی من گوش می کنی
وان را کــه شنیدی تـو  فـراموش می کنی
خـــوشـبوتر از نـــسیم بـهاری و  بی بــهار
عالم به یک کرشمه تو مغشوش می کنی
بــخت مــرا کـه پـر از جـای شِکوه هــست
با رقص چـشم غمزه سیه پـوش می کنی
ای تشنه ی شراب غـم از چشم عـاشقان
شادی طلب که اشک مـرا نـوش می کنی
با واژه های عشق جمله ی در هم تنیده را
ای نا رفیق سست،ز چه مخدوش می کنی
ویـن  لاجـورد  گـون  پـر از  مــکر و حــیله را
با  جــام  ارغــوان تو  چه مدهوش می کنی
آه از نــهاد  شـعر و غــزل هـم  پـرید و  رفت
ای بی رقیب که رقیبان من آغوش می کنی


ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 16:53  توسط رند تبریزی  | 

 

 

در انتظار غروبی تنگ

دامنه های هجران را نظاره می کردم

وحشت اندیشه هایم ،

خورشید را در می نوردید

و حصار تنهایی ام را فرو می ریخت

با آهنگ ارغنون

آزادی قافیه در سکوتم ردیف بست

شک ظلمت ،

 کهربای مرا چید

و سیال تیره نازل شد

شامگاه بود

باران روشنی از ابر تیره می بارید

تهی تر از آینه بودم

میان رویاها

و سینه بند دختر همسایه با باد می رقصید

من با اضلاع گمشده نور

طلوع را نفس کشیدم

و تو بی احساس تر از عدم

به دنبال رنگ می رفتی

به ناگاه ،

نقاش ازل در نگاهم تف انداخت

و تو پوست موز را زیر پایم کشیدی

طاقتم طاق شد

و در خرابات تو ویران شدم...

 

ر.ت.ارغـوان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 17:58  توسط رند تبریزی  | 

 

 

دمی که نقش خیالت به دل کشیدم من
چـو اشک روی گـونه ی ماتم سریدم من
چـگونـه رنـگ وفـــا را ز روی دل شـستی
کـه جـز سیـاهی و عصیان ز تو ندیدم من
مـرا هـوای وصل تـو در گلشن تو می آورد
ولی ز خـوشه ی زلـفت ، گلی نچیدم من
به نور چشم زلیخایی ات قسم نمی دانم
چـگونه گـوشـه ی زنــدان غـم خـزیدم من
مـرا ز مـانــدگــاری دشـمن نـبود رنـجیـدن
ز بـی وفــایی یـاران ، بـه خـود خمیدم من
چو سنگ بشکن لیلی به جام من برخورد
عـذاب سنگ صـبوری بـه جـان خـریدم من
چو پیله های جدایی به شوق او هر شب
به روی ساقه ی نسرین ، غـزل تنیدم من
نـخوان حـکایـت غـمگین ز ارغــوان کــولی
کــه بـر بـلندی کـیوان ، از آن رسـیدم مـن


ر.ت.ارغـوان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 1:13  توسط رند تبریزی  |