تبليغاتX
 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:3  توسط رند تبریزی  | 

 

 

 

بــاز در ایــن مـرثــیه ی زنــدگـی

خـــسته ام از ناحـیه ی زنــدگی

من مـََلکم ، مُـلک بـهشتم دهید

شــاکـی ام از بــادیـه ی زنـدگی

مست و گریزان ز کـنارم گذشـت

عــقربــــه ی  ثـــانــیه ی زنـدگی

کـُـشت مــرا  مـُـفـتعلن مــُفـتعل

وای از ایـــن  قــافــیه ی زنــدگی

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 14:26  توسط رند تبریزی  | 

 

 

 

گـلعـذاری بـاغـبان را بــاز هـم از یـاد برد

صـبر کـنعانش نـماند و پـیرهن را بـاد برد

در مـرام عـاشقان ایـن رسم عیاری نبود

تـیغ ابـرو بـر کـشید و از مـیان پـولاد بـرد

نـوبهار زنـدگی چون در گل و گلشن فتاد

گلسِتان را در خزان درد دل شمشاد برد

دلـبر مـا چون بجز خود آیت عشقی ندید

در دل مـا غم نهاد و بـا خودش میعاد برد

در وفایش تـازیانه خوردم و این نو عروس

حـجله را از دم رهـا کرد و ز دل داماد برد

تا نی ستان وجودم را به لبخندی فروخت

آتـش هجرش مـرا از بیخ و بـن بـنیاد بـرد

در هوای کوهکن اندیشه شیرین چو رفت

خسروان را باد غیرت تیشه ی فرهاد برد

جملگی تــبریـزیان بـر بخت من نالیده اند

ارغــوان را  رنـد پرورد  و  ثـمر شهزاد  بـرد

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 3:0  توسط رند تبریزی  | 

 

 

مــرا تـباه مي كــند ، صــفاي چـشمهاي تــو
ز تــاب مي بـــرد دلـم ، اداي چشــمهاي تـو
بسـاط كـيميا گــران ، هـمه كـساد مي شود
كـه بــرده از طلا رمـق ، جـلاي چشمهاي تـو
نـگاه مـهربان تـو ، به كــوي ما از آن گـذاشت
كه شاعـري حزين شوم ، براي چشمهاي تو
غزل غزل سـروده ام ، ز زلـف چون قصيده ات
تـمـام ايـن تــرانـه ام ، فـداي چـشمهاي تـــو
مـرا ز پيـش خــود نــران ، اگــرچــه لا ابــالـيم
كـه پادشاه عالم است ، گداي چـشمهاي تو
بـه گـونه هاي نيلي ام ، نظاره كن ولي بـدان
كـه سرخ تر از اين كند ، قـفاي چشـمهاي تـو
شكايتي نمي كنـم ، ز زخـم تــو بــر ايـن دلم
كــه چـون نـدارد انـتقام ، بـلاي چــشمهاي تو
جهان به كام من نشست ، به گـردش نگاه تو
كه خود تمام عالم است ، رضاي چشمهاي تو
بـهانه كـي كـند دلـم ، از ايـن زمـانـه ي خـراب
كـه دل براي تو سرشت ، خداي چشمهاي تو

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 2:29  توسط رند تبریزی  | 

 

 

 

دیریست ؛

در منجلاب بی کسی

دیوارهای خستگی ام را شمرده ام

و به یاد آخرین بوسه

و آخرین گناه

چشمهایم را بسته ام

هر صبح ،

از پیچک نیلوفران بالا رفته ام

و هر پائیز

زیباترین ثانیه ها را سروده ام

و سالها در جستجویت

تمام نرگس های دشت را

به عطر ملموس آخرین نفسهایت ،

بوییده ام ؛

با بود و نبودت زاویه ساخته ام

و به انتظار آمدنت ،

در امتداد کویر گون با فلک در آمیخته ام

و اینک تنها در این سکوت

به یمن ظهور تو

خورشید را به استعاره ی فانوسی

شورانده ام ...

 

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 2:17  توسط رند تبریزی  | 

 

 

با همه ی شعر و غزل خوانی ام

گنگ ترین واژه ی عرفانی ام

گوی مرا طاقت صبری نماند

کز طلب عشق تو چوگانی ام

در دل من تیره گی داغهاست

گرچه پر از هاله ی نورانی ام

فخر من این است که در عید تو

پیش قدم های تو قربانی ام

تو غزل معرفت و حکمتی

من خط نشناخته ، سریانی ام

شاعرم و فال به نامت زدم

ترسم از آن است بسوزانی ام

باغ تو را در همه جا آبیار

نیست به جز دیده ی بارانی ام

ناب ترین شعر همی دانمت

سخت ترین قافیه می دانی ام

عقل ز دستم شده و سایه وار

در شُرف بی سر و سامانی ام

پیش بیا طالع من را بخوان

تا که بدانی چه پریشانی ام

مفتعلن ، مفتعلن ، فاعلات

حرف دل و مطلب پایانی ام

رندم و با این همه سر در گمی

کشت تو را روضه ی طولانی ام

ر.ت.ارغوان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 2:12  توسط رند تبریزی  | 

 

 

در بستر گناه و در زیر نور ماه

در مستی نگاه گلهای ارغوان

در پای درختان سر به زیر و سبز

در غار وحشت اندیشه های پوچ

در خواب مردم دربند زندگی

در اهتزار پرچم طاغوتیان جهل

در انزوای بودن و در اوج بی کسی

در عشق و نفرت ،

در وصل و در زوال

در لذت چیدن سیبی که زخم زندگی است

در شعله های اشتیاق

در چاه صبر

در ناله های پریشان

در ریاضتهای تلخ

در قیل و قال کلاغان ، های و هوی جغد

در بستر درماندگی و عجز

در تار و پود الحذر

هر روز

هر شب ،

هر جا که عشق نیست

هر جا که آدمی از خویش رسته است

هر جا که نبودن به ز بودن

هر جا که زهر هلاهل حلال گشته است

آنجا منم ،

بیرون نشسته از این گود زندگی

در انتظار مرگ ،

در انتظار رهایی ز ننگ بی کسی ...

ر.ت.ارغــــوان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 23:37  توسط رند تبریزی  |