تبليغاتX
 

 

باز در همهمه ي آه و سکوت

در پس پرده ي اوهام دلم

باز در گوشه ي ويرانه ي غم

من از آن روي چو حوري خجلم

و هوس هست به اعماق وجودم بي تاب

اندر اين خانه پر گشته ز غم

باز من مانده ام و آيت ياس

باز من مانده ام و عشق چو سم

نه نوايي است که نايي بزنم

نه هوايي است که آهي بکشم

نه سرايي است که دادي بزنم

نه سزايي است که جوري بچشم

کوچه تاريک و دلم تاريک است

تيره گيها  پي  من مي آيند

آنچنان رند و خراباتي و بد نام شدم

که همه بار غم خويش به من مي سايند

باز در باور خاکستريم

شعله ي عشق و هوس بيدار است

آتشي هست به اعماق وجودم اما

دلم از سردي تو بيمار است

کاش در گردش پيمانه ي عشق

مست ميخانه ي کوي تو شوم

سينه ام قدرت فرياد ندارد ليکن

دوست دارم که به سوي تو شوم

دوست دارم که به ياد تو شوم

تو که خود يادت هست

رهزنانه دل من را به يغما بردي

تو که خود مي خواني

شعر بر پايه ي احساس فروغ

ياد آن شب که تو را ديدم و گفت

دل من با دلت افسانه ي عشق

چشم من ديد در آن چشم سياه

نگهي تشنه و ديوانه ي عشق ...

رند تبريزي

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 1:50  توسط رند تبریزی  |