بن بست
چون سبکبالی یک دشت خموش
که نخیزد به جز اندوه ترک خورده خاک
که نروید سبدی آلاله
دیرگاهیست که من خاموشم ...
و در این وادی نا امن جنون
هوسی در رگ جوشان زمان جاری هست ،
که چنین دست مرا می بندد
باز در چشم عبوس آلودم
اشک افسانه ی غم پیدا هست
که چنین در تب هجران وفا
دل من در عطش فریاد است
و هم اکنون تنها
مات و مبهوت به آن کوچه دل می نگرم
که همه می گویند آخرش بن بست است
در خیالم اما ،
نور مهتابی ماهی روشن ،
دامن سوزنی پاکش را
به دل عاشق من می ریزد
سخن از روزنه ی امیدی است
که در آن سوی نهایت پیداست
سخن از غایت نوری روشن
سخن از رویت یک نا پیداست ...
رند تبریزی
+ نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 1:43  توسط رند تبریزی
|
