در گذرگاهی تنگ
چون گلوگاه حیات
می درد خلوت شب نور چراغ ،
می خزد ماه به سوی رگ باغ
سردی شب ،
همه ی زنجره ها کرده خموش
و سپیدار سیاه
در سکوتی سنگین
صبح را منتظر است
دیر وقتیست که در کوچه ی ما
دست تقدیر زمان
همه ی پنجره ها را بسته است
و در این شهر خموش
بوسه از دورترین نزدیکی ،
نغض پبوند حقوق بشر است
لاله ها داغ به دل
سر به گریبان بردند
و علفهای هرز ،
راه صد ساله به شب پیمودند
لیک در باور دلهای گرم
صبح از پشت حصاری تیره
مردی از جنس زمان
عزم این بادیه را خواهد کرد
قصه ی عشق به هم خواهد ریخت
لاله زاران بیدار ،
داغ بر دل همه خواهند سرود
نغمه ی سرخ صبوران صبوح
صبح خواهد شد
و در این وادی نمناکتر از مطلق صفر
روح عصیان زده از آتش آزادی و عشق
حوض نقاشی ها را
پر احساس شعف خواهد کرد
پر احساس هوایی تازه
باز پروار کبوترها
تیرگی های پر زاغان را
شستشو خواهد داد
و زمستان ز پی آمدن نام بهار
در سیه چال زمان خواهد مرد
مرد و زن
پیر و جوان
همه خواهند سرود
نغمه ی دلکش آزادی را
رو سیاهی زغال است که در خانه غم خواهد ماند ...
رند تبریزی
آخـر تـو ای ترانه ی عشرت نخواستی
این چنگ پر فسانه ی در غم نهفته را ...
رند تبریزی
در میان بستر تاریک شب
و در جوار شعله های تنهایی
سوختن را ،
از جام ارغوان به استعاره می گیرم
و واژه های پوشالی ام را
به استجابت سیگاری
حلقه حلقه در هوا دود می کنم
ستاره های شبگرد را می بینم
که ماه را از یاد برده اند
به خود تلنگری می زنم
و چنان دفتر خاطراتم را ورق می زنم ،
که گویی آینده را می کاوم ...
رند تبریزی
در سیاهی های بد سگال
در خزان خشمگین زندمانی
بی هیچ استشاره ای
سکوت را روزه می گیرم
و واژگان معاصر را
شکسته تر از شیشه های تلافی
با ادبار زندگی پیوند می زنم ...
دریغ از لختی لابه
افکار دست و پا بسته ام ،
ارتجالا روی کاغذهای باکره چمپاته می زنند
طومار معاصی ام ، پر شده از مایحتوی
و فرشته های دادخواهی ،
بی صدا به من می نگرند ...
بی هیچ واهمه
میوه ی ممنوعه را
به حوای آرزوهایم تعارف می زنم
از مجهولات ذهن آشفته ام ،
تصنیف غم انگیز زندگی جاری می شود
و دستی رد ،
به روی سینه ام سنگینی می کند ،
هجران ،
جزمیت عشق را ربوده است ،
و من مذموم وار در مذلتی شوم فرو رفته ام ،
راه برگشتی به رویم نیست
غزلهایم ته کشیده اند
برهمن خیالاتم کفر را فریاد می زند
و از شاخه های پر صلابت خستگی
زرد و نارنجی و سرخ ،
بر زمین می بارد
و من ،
با خش خش برگها
ایمان می آورم به آغاز فصل سرد
ایمان می آورم به سر آغاز نیستی
زیرا که دیده ام از سالهای پیش
جلاد سبزی و سلطان فصلهاست ،
پاییز رنگی چون ارغوان من ...
رند تبریزی