ای عاشق صد پاره لاف از غم جان کم زن
وین سینه ی زخمی را ، یک چند تو مرهم زن
تا پرده ی بازی را ، تقدیر نه بر چیده
دست خوش شادی را ، بر سینه ی ماتم زن
حوران بهشتی را ، در بند چلیپا کن
افسانه ی حوّا را ، بر دیده ی آدم زن
چون در طلبم آیی ، با روح مسیحایی
اعجاز معظم را ، بر پیکر مریم زن
در غیب چو می گردی ، همواره پر از دردم
بازا و غم دل را ، در هم زن و بر هم زن
یاران موافق چون ، در دام تو افتادند
یک شانه بر آن زلف ، آشفته و پر خم زن
هم چشم و چراغ ما ، هم زمزمه ی جان شو
هم دست شفاعت را ، بی پرده به محرم زن
در حلقه ی رندانه ، می نوش به شکرانه
مستی کن و پیمانه ، بر چشمه ی زمزم زن
رند تبریزی
شعور شعریم همه به باد رفته و دیگر توان سرودن هیچ شعری را ندارم... حالا می فهمم چرا شاعران قدیم بهتر شعر می گفتند و دلیل ماندگار شدنشان چیست... خداییش حافظ هم اگه جای من هر روز ۲۰۰ تا ماشین رو پیچ مهره می کرد شعراش بهتر از این نمی شد... ای کاش من جای حافظ قرن هشتی بودم... حتما الان برای خودم مقبره ای بس عظیم داشتم... عمارتی به نام رندیه !!! :دی
قلب مرا اگرچه ندار آفریده اند
لطف تو را هزار هزار آفریده اند
در ماتم فراق تو ای شاه بیت غم
صبر آفریده اند قرار آفریده اند
من را شبیه شاخه خشکیده در خزان
دست تو را شبیه بهار آفریده اند
وز ترجمان فتنه بر انگیزت ای عزیز
صدها هزار جنگ به بار آفریده اند...
رند تبریزی
در حقارتی قریب
ماه را در آفتابه می بینم...
رند تبریزی
و این منم
ایستاده بر خَنگِ زمین
آرام و پر غرور
بی واژه های دور
در کوره راه زندگی و تنگنای گور...
رند تبریزی
در گذرگاهی تنگ
چون گلوگاه حیات
می درد خلوت شب نور چراغ ،
می خزد ماه به سوی رگ باغ
سردی شب ،
همه ی زنجره ها کرده خموش
و سپیدار سیاه
در سکوتی سنگین
صبح را منتظر است
دیر وقتیست که در کوچه ی ما
دست تقدیر زمان
همه ی پنجره ها را بسته است
و در این شهر خموش
بوسه از دورترین نزدیکی ،
نغض پبوند حقوق بشر است
لاله ها داغ به دل
سر به گریبان بردند
و علفهای هرز ،
راه صد ساله به شب پیمودند
لیک در باور دلهای گرم
صبح از پشت حصاری تیره
مردی از جنس زمان
عزم این بادیه را خواهد کرد
قصه ی عشق به هم خواهد ریخت
لاله زاران بیدار ،
داغ بر دل همه خواهند سرود
نغمه ی سرخ صبوران صبوح
صبح خواهد شد
و در این وادی نمناکتر از مطلق صفر
روح عصیان زده از آتش آزادی و عشق
حوض نقاشی ها را
پر احساس شعف خواهد کرد
پر احساس هوایی تازه
باز پروار کبوترها
تیرگی های پر زاغان را
شستشو خواهد داد
و زمستان ز پی آمدن نام بهار
در سیه چال زمان خواهد مرد
مرد و زن
پیر و جوان
همه خواهند سرود
نغمه ی دلکش آزادی را
رو سیاهی زغال است که در خانه غم خواهد ماند ...
رند تبریزی